بهترین لطیفه ها را از ما بخواهید
بهترین لطیفه ها را از ما بخواهید

از چت باکس ما استفاده نمایید

قسمت راست وبلاگ

 دوشنبه، 2 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت 8:56 PM         نظرات 59

داستان های زیبا و حکمت آمیز

قطعه گمشده اپیزود ۲ : خیانت

ارسال به دوست

داستانهای حکمت آمیز

12 آبان 1388 ساعت 21:10

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پبدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود ، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک .


زمان میگذشت و دایره آبی کوچک ، بزرگ می شد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر .

ادامه مطلب...

 

داماد رسوا می شود!

ارسال به دوست

داستانهای حکمت آمیز

02 آبان 1388 ساعت 10:34

عروس و داماد و مهمانان دوساعتی بود که زانوی اندوه بغل گرفته ، نگران و مضطرب و منتظر بودند. داماد آتش گرفته بود و غرق شرم و عرق. همه مهمانان درسکوت و بهت به همدیگر نگاه دزدانه می انداختند. کسی را یارای اظهار نظر نبود ، چون همگان دریافته بودند جرقه ای آتش در خیمه این منتظران ملتهب می زند.

دوساعت پیشتر که مهمانان آماده ورود به سالن عقدشده و عروس و داماد پشت میز امضا ایستاده بودند. ....

ادامه مطلب...

 

کلاغ و روباه

ارسال به دوست

داستانهای طنز کوتاه

16 مهر 1388 ساعت 20:13

کلاغ آن بالا نشسته بود و داشت پنیرش را سق می زد. روباه خزید زیر درخت و ساکت نشست. کلاغ هی رفت و آمد. هی بال هایش را باز و بسته کرد. هی فیگور گرفت. روباه هیچی نگفت. کلاغ نشست روی شاخه پر و پاچه را بالا زد. روباه انگار خفه شده بود. کلاغ عاصی شد. قالب پنیر را زد تو سر روباه . غار زد یه چیزی بگو خفه خون گرفته.

ادامه مطلب...

 

ناصرالدين شاه و عدالت

ارسال به دوست

داستانهای حکمت آمیز

16 مهر 1388 ساعت 19:03

روزي اعليحضرت ناصرالدين شاه قاجار در تابستان در عمارت ملوكانه سلطنت آباد دراز كشيده بودند؛ در حالي كه درباريان در پايين نشسته، با پادشاه به طور محرمانه صحبت مي كردند.

شاه در اثناي سخن گفت:

چرا انوشيروان را عادل مي گفتند؟ مگر من عادل نيستم؟

ادامه مطلب...

 

سوفیا لورن

ارسال به دوست

داستانهای طنز

11 مهر 1388 ساعت 14:56

مرد از زن که به شدت احساس زیبایی می‌کرد، پرسید:
ـ ببخشید، شما «شارون استون» نیستین؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولی.
و پیش از آن‌که ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر می‌کردم. چون... زن حرفش را برید، ولی همه می‌گن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه می‌‌کنن. به خاطر این‌که «شارون استون»، زن خوشگلیه، ولی شما متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فکر کردم شما نباید «شارون استون» باشین.
زن تازه فهمید که رو دست خورده، با عصبانیت فریاد کشید: بی‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟
مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچ‌کدوم فکر نمی‌کنن که شبیه «شارون استون» هستن.

ادامه مطلب...

 

استخاره‌ ای که نجات داد

ارسال به دوست

داستانهای حکمت آمیز

11 مهر 1388 ساعت 14:04

در دو راهي گير كردم كه به حرف كدام طرف گوش بدهم؟! فرار كنم و يا در محلي امن مخفي شوم؟! كمي فكر كردم، به ياد آيه قرآن كريم افتادم كه فرموده: "ولا تلقوا بأيديكم إلي التهلكة" (ترجمه: خود را با دستان خود به نابودي و فنا نياندازيد). به اين نتيجه رسيدم كه در صورت ماندن جانم در خطر خواهد بود، اما باز هم كمي دو دل بودم و در دو راهي قرار داشتم. تصميم گرفتم استخاره كنم و از خداوند متعال كمك بگيرم.

ادامه مطلب...

 

۲۰ سال پیش ...!

ارسال به دوست

داستانهای طنز کوتاه

04 مهر 1388 ساعت 16:28

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !

ادامه مطلب...

 

قدرت يك كودك

ارسال به دوست

داستانهای حکمت آمیز

04 مهر 1388 ساعت 16:09

مرد با شگفتي با خود گفت: «اكنون چه كاري مي‌توانم بكنم؟ خب، هیچ کس برای هميشه پيروز نمي‌شود. هيچ كاري نمي‌توانم بكنم. شايد زمان مرگ من فرا رسيده‌است. شايد اين سرنوشت من است.» با وجود آنكه نااميد بود، با خونسردي شانه‌هايش را بالا انداخت و لبخندی سرد به اسيركنندگانش زد.

فريادها ادامه يافت. مرد شنيد كه فردي مي‌گويد: «خودش است! همان افسر است! همين امروز صبح بود كه او به طرف ما تيراندازي مي‌كرد.»

ادامه مطلب...

 

شبح فاو!

ارسال به دوست

داستانهای جبهه و جنگ

03 مهر 1388 ساعت 12:32

بعد از تصرف جزیره ی فاوُ مش رجب به اندازه ی کوهی کمپوت، کنسرو، شیر خشک، قهوه، چای، سیگار و...عراقی تدارکات احتکار کرد. رجب برای باز شدن جای اجناس غنیمیتی ناچار شد اجناس در حال کَپک زده را تقسیم کند بین افراد گردان و به قول غلام مایلر.

ـ روغن ریخته رو نظر امام زاده کرد!

روز سوم حمله، همراه با پاتک سنگین لشکر گارد ریاست جمهوری عراق، سر و صدای مش رجب هم بلند شد: « آهای دل و دزدا، آدم بُشو نیستید. دست تون تو دست صدامه!»

ادامه مطلب...

 

كفن دزدی كه عاقبت بخیر شد

ارسال به دوست

داستانهای طنز کوتاه

01 مهر 1388 ساعت 16:54

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: ای پدر امرت چیست؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهء مرگ را نزدیک حس می کنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی می کند. از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.

‫پسر گفت ای پدر چنان کنم که می خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم.



‫پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد. ‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی به ماتحت آن مردگان فرو می نمود و از آن پس خلایق می گفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط می دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی داشت !

 

راز 5 دقیقه

ارسال به دوست

داستانهای حکمت آمیز

07 شهریور 1388 ساعت 18:43

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می­کردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد .

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامی وقت رفتن است .

تامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟

ادامه مطلب...

 

هیزم شكن

ارسال به دوست

داستانهای طنز کوتاه

25 مرداد 1388 ساعت 20:25

هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه كردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟ هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت...

ادامه مطلب...

 

خواب آقا امام زمان (عج)

ارسال به دوست

داستانهای حکمت آمیز

14 مرداد 1388 ساعت 22:39

در ایام جنگ یک روز به یکی از رزمندگان دستور دادم تا برای شناسایی قبل از عملیات، مسیری را شناسایی کند تا از آن معبر عملیات کنیم. فردای آن روز وقتی به سنگر رفتم دیدم همه بچه های لشکر جمع هستند؛ رزمنده ای که قرار بود کار شناسایی را انجام دهد برای بچه های لشکر صحبت می کرد.بدون اینکه کسی متوجه حضورم شود به حرفهای او گوش دادم.

ادامه مطلب...

 

كارمند تازه وارد

ارسال به دوست

داستانهای طنز کوتاه

09 مرداد 1388 ساعت 12:08

مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.»
صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه»
صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره.»
مدير اجرايي گفت: «نه»
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.

ادامه مطلب...

 

تصميم قاطع مديريتي

ارسال به دوست

داستانهای طنز کوتاه

09 مرداد 1388 ساعت 12:05

روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.
جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»

مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»

ادامه مطلب...

 

آقای وکیل

ارسال به دوست

داستانهای طنز کوتاه

03 مرداد 1388 ساعت 17:41

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

ادامه مطلب...

 

درس عبرت

ارسال به دوست

داستانهای طنز کوتاه

03 مرداد 1388 ساعت 17:31

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.

در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.
پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!"
پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: "الهی فدات بشم مادر"!
امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.

... و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!

ادامه مطلب...

 

برو به جهنم

ارسال به دوست

داستانهای طنز کوتاه

22 تیر 1388 ساعت 20:55

در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکايت برد.

صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.

مرد گفت: اصفهان در اختيار پسر برادر شماست.

گفت : پس به شيراز برو.

او گفت : شيراز هم در اختيار خواهر زاده شماست.

گفت : پس به تبريز برو.

گفت : آنجا هم در دست نوه شماست.

صدر اعظم بلند شد و با عصبانيت فرياد زد: چه مى دانم برو به جهنم.

مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد.

 

لباس های کثیف زن همسایه!

ارسال به دوست

داستانهای حکمت آمیز

19 تیر 1388 ساعت 16:50

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»

ادامه مطلب...

 

بزرگمهر و خدمتگزاران

ارسال به دوست

داستانهای حکمت آمیز

19 تیر 1388 ساعت 07:07

خواجه داود خزانه دار را ديدم از درگاه باز مي‫آمد آشفته و دلمرده. و زير لب مي‫ژكيد و مي‫رفت و سلام مرا بر خلاف عادت هر روزه پاسخي مختصر داد. او را گفتم: خواجه را چه پيش آمده است كه چنين پريشان احوال مي‫بينم. گفت: هر كسي پنج روزه نوبت اوست و بندگان را خواه ناخواه ببايد رفت. دانستم كه بزرگمهر حكيم در كار او خللي يافته و از درگاه عالي مرخص فرموده است.

ادامه مطلب...

 

حکایت بهلول و اندرزی حکیمانه

ارسال به دوست

داستانهای حکمت آمیز

04 خرداد 1388 ساعت 05:14

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.

شيخ پيش او رفت و سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.

فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري....

 

 دوشنبه، 2 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت 8:24 PM         نظرات 1

 

  • پیامک دوستی

    می خوام برم ونیز، پیدا کنم یه میز خیلی تر و تمیز با یه چاقوی تیز روش بنویسم یه ریز دوستت دارم عزیز!

  • پیامک باحال

    بودنت یک جور ، نبودنت یک جور ، در این دنیای جور وا جور ، دوست دارم بد جور .
     

  • پیامک دوستی

    دور بودن از عزیزان مشکل است
    امتحان ِ با وفایی، در جدایی حاصل است

    گرچه من دورم ز پیشت ای رفیق
    دوریت دریا و یادت ساحل است

  • پیامک عاشقانه

    بی تو گلشن چو زندونه به چشمم
    گلستون آذر ستونه به چشمم

    بی تو آرام و عمر زندگانی
    همه خواب پریشونه به چشمم .
     

  • پیامک فلسفی و فکری

    آنچه که هستی هدیه ی خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند است ، پس بی نظیر باشد!

  • پیامک مذهبی

    عشق یعنی اشک توبه در قنوت
    خواندنش با نام غفار الذنوب

    عشق یعنی چشمها هم در رکوع
    شرمگین از نام ستار العیوب

    عشق یعنی سر سجود و دل سجود
    ذکر یارب یارب از عمق وجود
     

  • پیامک میلاد امام رضا (ع)

    هر چند حال و روز زمین و زمان بد است
    یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

    حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
    آنجا برای عشق شروعی مجدد است

  • پیامک امام زمان (عج)

    گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم. منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم. ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم. تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم..

  • پیامک باحال

    خواستم یه اس ام اس توپ برات بفرستم ، وسط راه منفجر شد !

    همه فهمیدن دوستت دارم . . . !

  • پیامک باحال

    قلمی خواهم ساخت از نی باغ بهشت، جوهر از شیشه ذات، کاغذ از صفحه دل , نور از شمع حیات، تا بنویسم همه جا نام زیبای تو را...

  • پیامک میلاد امام رضا (ع)

    ای پسر فاطمه، نور هدی
    سبزترین باغ بهار خدا

    با تو دل از غصه رها می شود
    پاکتر از آینه ها می شود

    ای گل گلزار خدا، یا رضا
    آینه ی قبله نما یا رضا
    ...
    میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد.

  • پیامک مذهبی

    امام رضا محبوب خداوند تبارک و تعالی می فرمایند:

    اولين عملي که از انسان محاسبه و بررسي مي شود نماز است، چنانچه صحيح و مقبول واقع شود بقيه ي اعمال و عبادات قبول ميگردد وگرنه مردود خواهند شد.

  • پیامک مذهبی

    امام رضا علیه السلام فرمودند:

    بايد هريک از شماها امر به معروف و نهي از منکر نماييد، و گرنه شرورترين افراد بر شما تسلط يافته و آنچه که خوبان شما  دعا و نفرين کنند مستجاب نخواهد شد.

  • پیامک میلاد امام رضا (ع)

    شمع جمع شاپرکهايي رضا
    اي کليد ساده مشکل گشا

    آن گل زيبا گل خوشبو تويي
    اي رضا جان، ضامن آهو تويي

    با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
    تا بگيرم اوج، خوشحال و رها

  • پیامک میلاد امام رضا (ع)

    به گوش دل ندا آمد، که يار دلربا آمد
    به درد ما دوا آمد، رضا آمد، رضا(ع) آمد

    خدا داد آنچه را وعده،‌ بشد در ماه ذيقعده
    که آمد بهترين بنده، رضا آمد ، رضا آمد

  • پیامک میلاد امام رضا (ع)

    امام رضا علیه السلام:

    هر کس در مجلسي نشيند که امر ما در آن زنده مي شود، در روزي که قلب ها مي ميرند، قلبش نخواهد مرد.
    ...
    اگه به مراسم جشن ميلاد آقا امام رضا-ع رفتي، ما رو هم دعا کن.

  • پیامک میلاد امام رضا (ع)

    امام رضا که سلام خدا بر او باد فرموده اند:

    خداوند، پر حرفي و تلف کردن ثروت و اظهار نياز کردن زياد از همنوعان را دشمن مي دارد.
    ...
    ميلاد شمس الشموس، خسرو اقليم طوس، شاه انيس النفوس، برشما و خانواده ي گراميتان، تبريک و تهنيت.

  • پیامک مذهبی

    امام رضا(ع)

    ثروت ، انباشته نمى گردد مگر با یکى از پنج خصلت :بخیل بودن ، آرزوى طول و دراز داشتن ، حریص بر دنیا بودن ، قطع صله رحم کردن ، آخرت را فداى دنیا کردن .

  • پیامک میلاد امام رضا (ع)

    حاشا كه سر از پای رضا برداریم
    دست از سر سودای رضا برداریم

    حاشا كه به محشر به تمنای بهشت
    چشم از رخ زیبای رضا برداریم

  • پیامک مذهبی

    امام رضا (ع): آن كسى كه نفسش را محاسبه كند، سود برده است و آن كسى كه از محاسبه نفس غافل بماند، زیان دیده است.

 

 دوشنبه، 2 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت 8:19 PM         (نظر بدهید.)

  • لطیفه های کوتاه

    غضنفر داشت واسه دوستش تعریف میکرد: آره، چند وقت پیش داشتم توی جنگل می رفتم، که یک دفعه یک شیر وحشی بهم حمله کرد، منم نتونستم فرار کنم اونم گرفت منو و خورد.
    دوستش میگه: آخه چطوری میشه؟ تو که الان زنده ای و داری زندگی می کنی!!
    غضنفر میگه: ای بابا، چه زندگی؟ تو هم به این میگی زندگی!؟

  • لطیفه های خانوادگی

    زن: تموم بچه ها عقلشونو از من به ارث بردن
    مرد: ... حق با توست، چون عقل من سر جاشه!

  • نکته های با مزه وحکمت آموز

    از بقراط می پرسن: فرق فلاسفه و ریاضیدانها چیه؟
    میگه: ریاضی دانها هر مسئله ای رو سعی میکنن با کمک ریاضی حل کنن ولی
    فلاسفه چیزهای حل شده رو هم با کمک فلسفه به مسئله تبدیل می کنن!!

  • لطیفه های کوتاه

    یارو میره سمعک بخره، فروشنده میگه: همه جورشو داریم، 1000 تومنی تا 1000000 تومنی.
    یارو میگه: 1000 تومنی اش چه جوری کار میکنه؟
    فروشنده میگه: این اصلا کار نمیکنه فقط چیزی که هست وقتی مردم اینو میبینن، بلندتر حرف میزنن

  • لطیفه های خانوادگی

    پدری به دخترش میگه: دخترم راجع به پیشنهاد ازدواجی که بهت داده اند خوب فکرهایت رو بکن.
    دختر گریه کنان میگه: ولی من می خواهم پیش مامانم باشم.
    پدر: خوب، اونم با خودت ببر عزیزم

  • لطیفه های سیاسی

    پدر: پسرم بزرگ شدی میخوای چه کاره بشی؟
    پسر: سیاستمدار
    پدر: مگه عقلت کمه؟
    پسر: یعنی شرطش اینه!؟

  • لطیفه های کودکانه

    مادر و بچه جلوی قفس میمونه...

    بچه: مامان این میمونه شبیه عمه کبری است.
    مادر: وای! عزیزم اگر به گوشش برسه خیلی ناراحت میشه ها.
    بچه: مامان من خیلی یواش گفتم میمونه نشنید!

  • لطیفه های پزشکی

    رئیس بیمارستان از دکتره میپرسه: خوب عمل چطور بود؟
    دکتره میگه: اوه، مگه اونو برای کالبد شکافی نیاورده بودند!؟

  • لطیفه های کوتاه

    اصفهانیه به رفیقش میگه: هيشکی ولخرجتری زن من نيست! هميشه اِز من پول ميخواد!

    رفیقش: با اينهمه پول چه كار ميكنه؟

    اصفهانیه: مطمئنم کاری نمی کنه! ... آخه هيچوقت بهش نميدم!

  • لطیفه های کودکانه

    بچه اولی: پدر تو هم بهت یاد داده قبل از غذا دعا بخونی؟
    بچه دومی: نه، آخه مادرم خوب غذا درست می کنه!

  • لطیفه های کوتاه

    يه دختر مسيحي ميره پيش کشيش که به گناهاش اعتراف کنه.
    ميگه: من هر دفعه از جلوي آينه رد ميشم، به خودم ميگم من چقدر خوشگلم،
    من گناه ميکنم؟
    کشيشه ميگه: نه دخترم شما گناه نميکني، اشتباه ميکني

  • لطیفه های کوتاه

    فریدون هميشه لباس مشكی می پوشيده. دوستاش ميگن چرا هميشه مشكی می پوشی؟
    ميگه: آخه من ختم روزگارم!

  • لطیفه های خانوادگی

    از یارو می پرسن شما که زندگی زناشویی موفقی دارید، رمز موفقیتتان چیست؟
    یارو میگه: من و زنم از اول ازدواج قراری گذاشتیم که تا به امروز هم اونو انجام میدیم و اون اینه که هفته ای دو شب بریم به بک رستوران خوب با غذای خوب، رقص و موزیک عاشقانه. اون شب های دوشنبه میره و من شب های جمعه!!!

  • نکته های با مزه وحکمت آموز

    دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
    معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد، زيرا با وجود این که پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
    دختر کوچک پرسيد: پس چه طور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
    معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
    دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.
    معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
    دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

  • لطیفه های کوتاه

    محکوم به اعدام: آخرین آرزوم اینه که پسرم را ببینم.
    دادستان: اشکال نداره، پسرت کجاست؟
    محکوم: من هنوز ازدواج نکرده ام!

  • لطیفه های کودکانه

    پدر: پسرم هفته پیش رفت ولی فکر نمی کنم دیگه برگرده.
    چرا؟ مگه چی شد؟
    پدر: هیچی، آخه گفت من میرم تا موفق نشم، برنمیگردم

  • لطیفه های کودکانه

    معلم: چرا رفته هستم غلط است؟
    شاگرد: آقا اجازه، برای اینکه شما هنوز نرفته هستید

  • لطیفه های کوتاه

    یارو اصفهانیه بعداز 25 سال دوستش را توی خیابان میبینه میگه: آقا موسی تو خودتی؟ اون یکی میگه: آره، شما؟ جواب می ده من فلانی ام! آقا موسی میگه بعد از 25 سال تو از کجا شناختی منو؟ یارو میگه: قیافت که خیلی عوض شده ولی از رو  کت و شلوارت شناختمت!
     

  • لطیفه های کودکانه

    مادر: پسرم وسط حرفم نپر، بذار حرفم تموم بشه بعد تو حرف بزن.
    پسر: مامان اون موقع شما خوابین

  • لطیفه های خانوادگی

    دو تا خانم داشتن صحبت می کردند، اولی میگه: تو چرا از شوهرت طلاق گرفتی؟

    دومی میگه: آخه من بهش گفتم 30،000 تومان بده برم آرایشگاه خودم خوشگل کنم، اون 300،000 تومان بهم داد!

Laughing

 دوشنبه، 2 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت 8:18 PM         نظرات 3






 به وب سایت ما خوش اومدین واسه تبادل لینک منتظریم

 دوشنبه، 27 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هشت 3:24 PM         نظرات 13


 
صفحه نخست
پست الکترونیک

صفحات وبلاگ
1 2

نویسندگان ویلاگ
(5) عليرضا رنجبري

آرشیو وبلاگ
 
 

 

آرشیو موضوعی
(5) عمومی

پیوندهای روزانه
قاصدك
روزنامه كار تازه كار
بهترين و شگفت انگيز ترين اجناس ايران و دنيا

آرشیو پیوندهای روزانه


دیگر پیوندها

گالری عکس
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
 
لینکستان وبلاگها
 جديدترين و شگفت انگيز ترين اجناس ايران و دنيا
روزنامه كار تازه كار
قاصدك
قاصدك

نظرسنجی وبلاگ
 


چت باکس

 


ساعت و تاریخ

جستجوگر
 


 درا ين سايت

 


خبرنامه
 

:نام 
:ایمیل 

اضافه حذف


آمار وبلاگ


بازديد هاي امروز : 6
بازديد هاي ديروز : 19
بازديد هاي این ماه : 206
كل مطالب : 15
كل بازديد ها : 11163
ايجاد صفحه : 0.25
ثانیه

 
 


دریاره وبلاگ


با هکاری خودتون به سایت رونق ببخشید ممنون

Yahoo Online Status Indicator

RSS

 

لینک باکس